Thursday, September 27, 2012

قيد ها

قيد و بند چيست؟ تا چه حدي بايد باشد؟ ايا بايد بنده بود؟

سؤالاتي كه ساعتهاي زيادي ذهن مرا مشغول كرده.

ناگهان همه قيدها را برداري، آزاد مي شوي به هر طرفي كه تشخيص دادي درست است مي روي( در قيد درستي مي شوي شايد)
به هر حال ذهنت آرام مي شود، خودت مي شوي و خودت و خودت و اگر خدايي داري خدايت.
ديگه برايت مهم نخواهد بود كه پشت وانت بنشيني و دوري و در شهر بزني( نقل از استاد زبان هاي برنامه نويسي)
راحت مي شوي از چيزهاي چرتي كه ذهنت را هميشه درگير مي كردند، مي گويي هر چه پيش آيد خوش آيد. نه اين كه بنشيني، مي روي ولي بر آنچه كه كنترلي بر آن نداري غصه نمي خوري چون ديگران برايت مهم نيستند مهم اينست كه خودت بهترين تصميم را گرفتي و در جهتش حركت كردي.
مي روي در خيابان هر طرفي كه دوست داشتي مي روي، اعتراف مي كنم هيچگاه نشده بروم ازادانه در خيابان بچرخم، يا براي كاري مي رفتم يا ميخواستم زودتر به خانه برسم، در بند خانه بودم هميشه.

تا چه حدي بايد در بند قيود بود؟
اگر قيود را رها كني، عرف جامعه چه مي شود، دين چه مي شود ايا واقعا دين از ما خواسته در بند باشيم، كاري را انجام دهيم بدون اين كه بدانيم واقعا درست بوده. گمان نمي كنم.
الان ديني كه به من معرفي شده چنين است از درستي بسياري از دستورات اطلاعي ندارم حتي گاه دلايل بيشتري براي نفي بعضي دستورات ميابم تا اثباتش(چون مساله اجتماعي است نمي توان صد در صد به چيزي مطمئن شد اخرش مي گويي شايد تأثير معنوي در آينده من يا جامعه داشته باشد چيزي كه نمي توان اثباتش كرد، پس هيچگاه نمي توان در مورد درستي نادرستي دستوري ديني مطمئن شد)
خب حالا كه نمي توان دستورات ديني را إثبات كرد بايد در بندش باشي؟
به نظر نمي رسد خدا چنين چيزي از بشر بخواهد( بدون اطمينان از چيزي ان را با خلوص نيت انجام دهد)


عرف جامعه چه، ما بالاخره انسانيم نياز به پذيرفته شدن داريم، هر چه بيشتر عرف را رعايت كنيم راحت تر خواهيم بود هم رنگ جماعت مي شويم، هر چند خاص بودن هم شايد اين روزها عرف جامعه شده، البته نه هر خاصي، بايد در خاص بودن هم عرف را رعايت كرد نه راحتي خود را تا بتوان پذيرفته شد.

بندگي؟
نهايت زندگي است بندگي؟ چند پست پيش در مورد بندگي نوشتم، هنوز به نظرم بايد بنده نهايت خوبيها بود.
بندگي خدا با عشق به خدا چه فرقي دارند؟ ايا نهايت هدف هستي عشق به خداست و ما براي رسيدن به ان آفريده شده ايم؟ چگونه مي توان به ان مرحله رسيد؟

سوالات سختي است، ساعت ها وقت مي خواهد.

فعلا چيزي كه مي دانم اين است كه مي خواهم نيمي از قيودم را رها كنم و آزاد باشم ولي نه ان قدر آزاد كه فراتر از منطق بروم.

No comments:

Post a Comment